توضیحات
شناخت شباهتها و تفاوتها
کلاغ کوچولو روی شاخهی درخت نشسته بود. پر و بالش را باد کرده بود و داشت فکر میکرد. کلاغ کوچولو تازه پرواز کردن را یاد گرفته بود و مامان کلاغی به او اجازه داده بود تا همین نزدیکیها پرواز کند، دوست پیدا کند و با دوستانش بازی کند. اما کلاغ کوچولو که تا آن موقع از کنار لانه جایی نرفته بود، بلد نبود دوست پیدا کند. با خودش فکر میکرد کجا برود؟ چگونه دوست پیدا کند؟ همین طور که فکر میکرد، خرگوش کوچولو را دید که از این طرف به آن طرف میرفت و بالا و پایین میپرید.
قار و قار کرد و گفت: آهای آهای خرگوش کوچولو! دوست من میشوی تا باهم بازی کنیم؟
خرگوش گفت: بله که دوست میشوم. حالا چه بازیای بکنیم!؟
کلاغ کوچولو گفت: پرواز کنیم و بچرخیم. آخه من تازه یاد گرفتهام که پرواز کنم.
خرگوش گوشهای درازش را درازتر کرد و با تعجب پرسید: پرواز کنیم؟! من که مثل تو نیستم بتوانم پرواز کنم.
کلاغ کوچولو گفت: تو مثل من هستی. پا داری. میپری. غذا میخوری.
خرگوش گفت: نه من مثل تو نیستم. چون پر ندارم و نمیتوانم پرواز کنم.
کلاغ ناراحت شد. او دوست داشت پرواز کند و بازی کند. دوباره پرهایش را باد کرد و توی فکر رفت. همین طور که ساکت و آرام نشسته بود صدایی شنید که نزدیک میشد. خانم مرغی با جوجههایش توی جنگل راه میرفتند و گردش میکردند. صدای جیکجیکشان به گوش میرسید.
کلاغ کوچولو تا آنها را دید خوشحال شد. قار و قار کرد و گفت: آهای جوجههای کوچولو! میآیید باهم دوست شویم و بازی کنیم؟
صدای جیکجیک جوجهها بیشتر شد. چون با هم مشورت جیکجیکی میکردند و یکی از آنها گفت: اگر ما با تو دوست شویم چه بازی بکنیم؟
کلاغ کوچولو بالهایش را باز کرد تا به آنها نشان دهد که بزرگ شده است و بالهای خوبی دارد. بعد گفت: خب پرواز کنیم و توی جنگل بچرخیم.
خانم مرغ قُدقُدای بلندی کرد و گفت: کجا بگردید؟ مگر جوجههای من میتوانند پرواز کنند؟!
کلاغ کوچولو گفت: جوجهها پر دارند، پس میتوانند پرواز کنند.
خانم مرغ گفت: نه! پرهای آنها مثل پرهای تو نیست. فقط کمی میتوانند بپرند.
کلاغ کوچولو با ناراحتی گفت: نکند هنوز پرهایشان بزرگ نشده است.
خانم مرغ گفت: نه ما نمیتوانیم پرواز کنیم. چون شبیه تو نیستیم.
کلاغ کوچولو ناراحت شد و دوباره بالهایش را باد کرد و ساکت شد. توی فکرش داشت با یک عالمه پرنده پرواز میکرد. اما او هنوز هیچ دوستی پیدا نکرده بود که مانند خودش پرواز کند. توی فکر بود که یک زاغ کوچولو را دید. زاغ داشت پرواز میکرد. کلاغ کوچولو از جا پرید و خوشحال شد و قار و قار کرد.
زاغ گفت: چه خبر شده؟ چرا سر و صدا میکنی؟
کلاغ گفت: سلام! کلاغ کوچولو تو دیگر مثل خودم هستی. پس بیا دوست هم باشیم و پرواز کنیم.
زاغ خندید و گفت: اما من زاغ هستم و با تو فرق دارم.
ببین رنگ نوک، بال و پاهایمان هم فرق دارند.
کلاغ کوچولو دلش شکست و گفت: یعنی دوست من نمیشوی تا با هم پرواز کنیم؟
زاغ کوچولو بال زد و دور کلاغ چرخید و گفت: بله که دوست تو میشوم.
کلاغ کوچولو قار و قار کرد. همهی جنگل را خبردار کرد که دوست پیدا کرده است.
زاغ گفت: بیا با هم جایی برویم. همین نزدیکیها است.
آنها باهم پرواز کردند. کلاغ کوچولو پرندههای زیادی دید که پرواز میکردند. آنها خیلی شبیه کلاغ کوچولو بودند. اما کمی هم فرق داشتند. بعضی کوچک بودند. بعضی بزرگ بودند. بعضیها پرهایشان خاکستری تیره بود. بعضی خاکستری روشن و مشکی.
کلاغ کوچولو گفت: شما چه پرندهای هستید؟
یکی از آنها گفت: ما هم مثل تو کلاغ هستیم.
کلاغ کوچولو گفت: اما شما هم با من فرق دارید. رنگ پرها و نوکهایتان متفاوت است.
یکی دیگر از کلاغها گفت: خب شبیه هم هستیم، همه پرندهایم، پر داریم، پرواز میکنیم و کلاغیم. اما با این حال با هم فرق داریم.
کلاغ کوچولو آن روز خیلی بازی کرد و شاد بود. او پس از اینکه از پرواز کردن خسته شد، با خرگوش کوچولو و جوجههای ناز طلایی هم کلی بازی کرد. بعد روی شاخهی درختی نشست و در حالی که به بچه کلاغهای دیگری که با هم بازی میکردند، نگاه میکرد، بالهایش را باد کرد و با خودش گفت: چه جالب، ما همه کلاغ هستیم اما کمی با هم فرق داریم!
راستی بچهها آیا ما آدمها همه مثل هم هستیم؟
- نویسنده: لیلا طبسی
- گویندگان: محسنی پور، احمد استادرمضان، رضوان گودرزی، فاطمه پارسا، ستیا بابایی، فاطمه مینایی
- ادیت و میکس صدا: امیرحسین صارمی








نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.