دوستت دارم پدربزرگ

10.000 تومان

این قصه جالب و شنیدنی درباره خرس کوچولو و پدربزرگش است. در طول ماجراهایی هیجان انگیز از زندگی روزمره، خرس کوچول از تجربیات پدربزرگش چیزهایی بسیاری یاد می گیرد. او نحوه شکار کردن، مراقبت از خودش و پیدا کردن جایی برای خوابیدن را از پدربزرگش یاد می گیرد. گویندگان: فاطمه پارسا، ستیا بابایی، احمد استادرمضان – تنظیم و میکس: امیرحسین صارمی این قصه خوب شما را با نحوه زندگی خرس ها آشنا می کند.   برای شنیدن قصه، آن را به سبد خود اضافه کنید.

توضیحات

ماجرای پدربزرگ و نوه

خرس کوچولو و پدربزرگ در کنار رودخانه قدم می‌زدند. خرس کوچولو یک ماهی‌ را دید که در آب جست‌وخیز می‌کرد.

او فریاد زد: «زود باش پدربزرگ!» و خودش به سرعت به داخل رودخانه پرید. ماهی را گرفت و با خوشحالی آن را به پدربزرگ نشان داد.

پدربزرگ لبخند زد و گفت: «خرس کوچولو تو خیلی سریع هستی.» یک زمانی من هم مثل تو زرنگ و چالاک بودم. سپس وارد رودخانه شد و دوباره به سمت خرس کوچولو برگشت و گفت: «آن زمان پاهای من درست مثل پاهای تو قوی و سریع بودند، اما حالا راه آسان‌تری برای گرفتن غذا پیدا کرده‌ام.»

خرس کوچولو پرسید: «واقعاً پدربزرگ؟ چه راهی؟»

پدربزرگ پاسخ داد: «خب!… من حالا مهارت بیشتری دارم.» سپس روی یک سنگ ایستاد و گفت: «من اینجا در قسمت پرشیب رود می‌ایستم و منتظر می‌مانم تا ماهی‌ها از آب مستقیم به سمت دهان من بیایند.»

خرس کوچولو گفت: «وااای! چقدر تو باهوشی پدربزرگ! خیلی دوستت دارم!»

در همین حال عقابی به سمت آنها پرواز می‌کرد. فشار بادِ بال‌های عقاب موهای آنها را به‌هم ریخت. عقاب با پنجه‌های تیز خود به سمت آنها رفت. خرس کوچولو به سرعت از درخت بالا رفت.

پدربزرگ لبخند زد و گفت: «قدیم‌ها من هم مثل تو از درخت بالا می‌رفتم. دست‌هایم قوی بودند، اما حالا دیگر نیازی نیست فرار کنم.»

خرس کوچولو از همان بالای درخت پرسید: «واقعاً؟! پس حالا به‌جاش چه کار می‌کنی پدربزرگ؟»

پدربزرگ پاسخ داد: «خب… من حالا شجاع‌ترم.» وقتی عقاب دوباره به سمت پدربزرگ آمد، او غرشی شدید کرد و عقاب به سمت کوه‌ها مسیرش را تغییر داد.

خرس کوچولو گفت: «وااای! پدربزرگ تو خیلی شجاعی! دوستت دارم.»

آنها به راه خود ادامه دادند تا به یک سراریزی رسیدند، جایی که زمین گود و نرم بود.

خرس کوچولو گفت: «من را ببین پدربزرگ! می‌توانم برای خودم یک گودال خوب بکنم تا زمستان توی آن بخوابم.» و شروع کرد به کندن خاک.

پدربزرگ با لبخند گفت: «یک زمانی من هم می‌توانستم بخوبی تو گودال بکنم.» سپس آهی کشید وگفت: «آن زمان پنجه‌هایم واقعاً تیز بودند. اما حالا راه بهتری برای کندن حفره پیدا کرده ام.» ….

نقد و بررسی‌ها

هنوز بررسی‌ای ثبت نشده است.

اولین کسی باشید که دیدگاهی می نویسد “دوستت دارم پدربزرگ”

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

The maximum upload file size: 2 مگابایت. You can upload: image, audio, video, document, spreadsheet, interactive, text, archive, code, other. Drop file here

محصولات مرتبط