توضیحات
حکایتی از استفاده نابجا از وسیله شخصی
در یک صبح دلانگیز، پشت دهِ شلمرود، خروسها شروع به آواز خوندن کردن و حسنی ازخواب بیدار شد. حسنی قصه ما یک گله گوسفند داره که هر روز صبح اونها رو با خودش به چرا میبره تا یک دل سیر علف بخورند. آن روز حسنی دست و صورتش رو شست و صبحانهاش رو کامل خورد و کلاهش رو سرش گذاشت و به طویله رفت و گوسفندانش رو بیدار کرد.
- حسنی: آقا قوچه بیدار شو! وقت خواب دیگه تموم شده، باید بریم!
- خانم سفید بیدار شو!
- تُقُلی جون، تُقُلی جونم بیدار شو!
- آقا سیاه بیدار شو! بقیه رو هم بیدار کن!
- آقا سیاه هم با صدای کلفتش بع بع میکنه و همهی گوسفندان دیگه رو بیدار میکنه.
- آقا سیاه: بع بع بیدار شید!، بیدار شید و بیدار شید! علفها منتظر ما هستن. رو سبزهها نشستن.
گوسفندان درحال خوردن علفهای تازه بودند و لذت میبردند. اما بچهها! حسنی خوشحال نبود. حسنی گوشی همراهش رو گم کرده بود و داشت تو علفها دنبالش میگشت. تُقُلی هم اونطرف درحال جست و خیز بود.
- تُقُلی: بع بع چه دشت قشنگی چه علفهای خوش آب و رنگی! هم سبزِ و هم شیرینه، به دل منم میشینه! میخورم مثل کاهو میپرم مثل آهو. وایسا ببینم این چیه زیر پاهام!؟ چقدر قشنگه! علف نیست اما خوش آب و رنگه! نگاه کن! هردوورش چشم داره! این دیگه چیه؟ یعنی صاحبش کیه؟
بله بچهها، درست فهمیدید. گوشی همراه حسنی بود. تُقُلی میره یک گوشه دیگه و تلفن رو روشن میکنه. بعدش روی تماسهای گوشی میزنه و به نُقلعلی، دوست حسنی زنگ میزنه.
- نُقلعلی: سلام سلام آقا حسنی. چی شد که یادی از ما کردی؟
- تُقُلی: بع بع
نُقلعلی: حسنی؟ خودتی؟ سرما خوردی؟ - تُقُلی میخنده و قطع میکنه و به شخص دیگهای زنگ میزنه و همینطور برای دوستان حسنی مزاحمت ایجاد میکنه.
- سلام! خوبی؟ بع… بع…. ها ها ها …
دوستان حسنی در حال اومدن به طرف چراگاه گوسفندان بودن که بفهمند چه اتفاقی افتاده؟ چرا حسنی بهشون زنگ میزنه؟
- نُقلعلی گفت: نکنه حسنی مریض بود!
- حسام گفت: شاید موبایلش خراب بود!
- امید گفت: نکنه کمک لازم داشت؟
- نُقلعلی: بریم ببینیم چی شده؟
دوستان حسنی به دشت رسیدند و داستان را برای حسنی گفتند.
- حسنی: من امروز تو صحرا گوشیم رو گم کردم. خوب شد اومدید. فکر کنم فهمیدم کجاست.
حسنی با عجله به طرف خانم سفید، مادر تُقُلی رفت.
- حسنی: خانم سفید! خانم سفید! فکر کنم فهمیدم گوشیم کجاست.
- خانم سفید: حسنی بگو چی شده؟ گوشیت کجا بود؟
حسنی و خانم سفید دنبال تُقُلی میگردند و اون رو پیدا میکنند. تُقُلی درحال بازی با گوشی بود. بچهها! تُقُلی وقتی اونها رو دید، یه دفعه از جاش پرید و فرار کرد. چون فهمیده بود که اونها متوجه کارهای زشت اون شدند. خانم سفید، تُقُلی را صدا زد. تُقُلی هم ایستاد و سرش رو پایین انداخت و نشست.
- خانم سفید: این چه کار زشتی بود بچه جون!؟ چرا این کارها رو میکنی!؟
- حسنی: خانم سفید دعواش نکن. اون که نمیدونست تلفن همراه چیه. فکر کرده اسباب بازیه. باید بهش بگیم که تلفن همراه برای چه کاریه و مزاحمت کار زشتیه.
- خانم سفید: تُقُلی جون! از هر چیزی باید درست استفاده کرد!
بله بچهها! تلفن همراه برای بزرگترهاست. اونها باهاش کارهاشون رو انجام میدن و با دوستان و فامیل حرف میزنند و احوالپرسی میکنند، نه بازی و سربهسر دیگران گذاشتن. البته من میدونم که شما هیچوقت از این کارها نمیکنید.
خدا نگهدارتون! … بچههای خوب!
- نویسنده: سیدعلی میرقیداری
- گویندگان: مریم زارعی، امیرحسین صارمی
- ادیت و میکس: امیرحسین صارمی






نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.