توضیحات
در یک دشت سرسبز و قشنگ، حیوانات زیادی در کنار هم زندگی میکردند. همه آنها در صلح و صفا بودند. درختها سرسبز بودند، کوهها بلند و آسمان آبی بود. حیوانات ریز و درشت هر روز برای پیدا کردن غذا از لانههایشان بیرون میرفتند. در یکی از همین روزهای قشنگ لاکپشت کوچولوی قصه ما برای پیدا کردن غذا از خانهاش بیرون رفت. همین طور که یواشیواش راه میرفت به یک تپه رسید. لاکپشت کوچولو که دیده بود یک باغ تمشک در بالای آن تپه است، تصمیم گرفت که به آنجا برود تا بتواند تمشک بخورد. اما او وزن زیادی داشت. برای همین هربار که به نزدیک بالای تپه میرسید ….






نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.