توضیحات
قصه محلی شوشتری
سلام بچههای عزیزم!
حالتون چطوره؟
خوب و خوش و سلامتین؟
امروز میخوام یه قصه براتون بگم، این قصه رو قدیم ندیما، مادربزرگای شهر شوشتر واسه نوه هاشون تعریف میکردن، شاید این قصه تو هیچ کتابی نوشته نشده باشه و هنوز نفس به نفس روایت میشه.
این آهنگی که میشنوین یه آهنگ قدیمی از شهر کهن شوشتره.
یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود.
پسر بچهای کوچولو با مادربزرگش، دور از سروصدای شهر، در یک خانه نقلی زندگی میکردند.
اطراف خانه پر از درختان کهنسال و سرسبز بود.
جلوی خانه در حیاط یک چاه عمیق بود.
پسر کوچولو که هیچ همبازیای نداشت، بعد از ظهرها که حسابی حوصلهاش سر میرفت، دستمالش را پر از کشمش میکرد. کشمشهایی که مادربزرگ از دانههای انگور خشک کرده بود. میرفت نزدیک چاه و بلند میگفت:
بغُم، بغ لیزَ (قورباغهی من، قورباغهی لیز)
بیو دمِ دریچهَ (بیا دم دریچهی چاه)
کنیم راز و نیازی (با هم درددل کنیم)
خوریم خشک مویزَ (کشمش بخوریم)
….








نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.