توضیحات
یکی بود یکی نبود
یه روزی که آسمون آبی بود، هوا آفتابی بود، خورشید خانم نورشُ پاشیده بود، توی دشتِ سبز، مورچه خانم دنبال غذا میگشت.
که یکدفعه صدایی شنید… چی بود؟… از کجا بود؟…
مورچه خانم گفت با خودش:
«اتل متل چه خبره خدایا!
این صداها می یادش از کجاها؟
سرو صدا شلوغی اونم اینجا!؟
تو دشت سبز قصه گشته غوغا»
تو همین فکر بود که ناگهان کلاغُ دید. کلاغ پر سیاهُ دید. داد زد و گفت:
«آهای آهای کلاغه!
نشستی روی شاخه
خبر نداری آخه
چی شده اون دور دورا؟!
صدا میاد تا اینجا»
کلاغه نگاهی به مورچه کرد و با خنده گفت:
«قارو قارو قار خبردار
دستمال آبی بردار
پر از گلابی بردار
عروسی شد دوباره
جشن گل و ستاره
طبل و دهل با شیپور
کارا شده جورِ جور
صدای دست و بشکن
هل هله و نقل و قند
گل و گلاب و اسپند
شور و نشاط و لبخند
در این جشن و همهمه
خالیِ جای همه»
….






نقد و بررسیها
هنوز بررسیای ثبت نشده است.